كاش مي شد بــــارديـــگر ســـــــرنـــوشـــــــــت را از ســــــر نوشت
كاش مي شد هــــر چـــه هســـت بــــــــر دفـتـــــــر خوبــــــــي نوشت
كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست با محبت, با وفا, با مهربانيها نوشت
كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان داستـان زندگاني بي غلط حتي نوشت
كاش دلها از ازل مهمور حسـرتها نبود كاين همه اي كاشها بر دفتر دلـــها نوشت
نوشته شده توسط v.p در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 20:47 موضوع | لينک ثابت
عــشـــــــق افـســانـه نيـســـت
آنـكه عشـق آفريد ديوانه نيـســـت
عشـق آن نيست كه در كنارش باشي
عشـق آن اسـت كه به يادش باشـــي
نوشته شده توسط v.p در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 20:46 موضوع | لينک ثابت
بيـا با مـن دلــم تنـها تريـن اســت
نگاهت در دلم شور آفريـن اســت
مـــرا مسـتي دهـد جــام لبـانــت
شــراب بوسه ات گيرا ترين اسـت
ز يـك ديـدار پي بـردي به حـــالم
عجب درمن نگاهت نكته بين است
سـخـن از عشـق ومستي گوي با من
سـخـن هايت برايم دلـنشـيـن است
مــرا در شـعله ي عشـقـت بسـوزان
كه رســم دوستــداريها هميـن اسـت
نشـان عـشــق را در چشم تو خواندم
دلــم چــون كويــي آيينه بيــن است
به مـن لطـف گــل مـهـتـــــاب دادي
تــنــت با عطـر گلــها هنشـين است
دوســت را هــم تو بـاش آغاز وپايان
كه عشـــق اولـــي وآخـــرين اســت
نوشته شده توسط v.p در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 20:46 موضوع | لينک ثابت
من پذیرفتم که عشــق افسـانه اسـت
ایـــن دل درد آشنــا دیوانـــه اسـت
مــی روم شــایـــد فرامـوشت کنـم
با فـــراموشـــی هــم آغوشت کنـم
مــی روم از رفتــن من شــاد بـــاش
از عـــذاب دیـــــدنــــم آزادبـــاش
گـــرچه تــو تــنها تر از مـا می روی
آرزو دارم ولــــی عاشـــــق شــــوی
آرزو دارم بــفـهـــمــــــــــی درد را
تــلـــخـــی بر خـوردهــای ســـرد را
نوشته شده توسط v.p در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 20:45 موضوع | لينک ثابت
محبت ره به دل دادن صفاي سينه ميخواهد
به ياد يکدگر بودن دلي بي کينه ميخواهد
اگر دورم ز ديدارت دليل بي وفايي نيست
وفا ان است که نامت را هميشه بر زبان دارم
نوشته شده توسط v.p در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 20:44 موضوع | لينک ثابت
دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!!
دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت
می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم
چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن ای كاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشكيباست
عشق ور زيدن ضمانت تنها نشدن نيست
من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم، نگاهت را مگیر از من...که با آن عالمی دارم!
قدر دست هایم را بیشتر دانستم و قدر چشم هایم را و تازه فهمیدم چه شكوهی دارد... ایستادن بر روی دو پا آن لحظه كه...به زمین خوردم!!!
به او بگویید دوستش دارم، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد
کسی هست درین شهر هواخواه نگاهت نشسته است نگاهی غریبانه به راهت مبادا که نیایی...
آنقدر رفته ای که تمام درهای باز مانده به یاد تو روی پاشنه های انتظار پوسیده اند...
خندیدم ، خندید ... اشکهام را افتاد ، اونم شرشر گریه کرد !! دلم براش سوخت نازش کردم اما دستم سوخت !؟ آخه دلش گــر گرفته بود
معبودم سکوتم را از صداي تنهاييم بدان .. نميخوانم و نميگويم چون درونم هيچ بوده و تو آمدي برايم قصه هايي از عشق سراييدي و به من قصه باران آموختي ميداني قصه باران قصه شستن غمهاست و درون انسانها پر از غم و تنهايي است ونگاهم به باران تو افتاد و ناگهان تمام تنهاييم را فراموش کردم و به تو و داشتن تو ميبالم تنهاتر از يک برگ با باد شاديها محجورم درآبهاي سرور آور تابستان آرام ميرانم
کاش زندگی شعر بود تا برایش یک دنیا شعر می سرودم تا با آهنگش در خلوت بی کسی هایش هیچوقت تنها نماند کاش زندگی قصه بود تا برایش یک دریا قصه می گفتم تا همسفر با ماهیهای آزاد همیشه اقیانوس خوشبختی را پیدا کند
یادگارهای سبز سالهای بهار افشان تیک تیک لحظه های دور از تو و عبور غریبانه ترین چکاوک های عاشق... مسافر! انتقام غریبی است رفتنت!!
از عشق پرسیدم نام دیگر تو چیست؟ زبان سرخش را در آورد و گفت: "سر سبزی که بر باد می رود"!!!
دير گاهيست كه تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آيينه ز من بي خبر است كه اسير شب يلدا شده ام من كه بي تاب شقايق بودم همدم سردي يخ ها شده ام كاش چشمان مرا خاك كنيد تا نبينم كه چه تنها شده ام...
نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیل خلوت، تنها عشق بی دلیل بود که تو دلیل آن شدی
دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبریز است صدایم خیس و بارانی است نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است
سر گشته ام از این همه راهی که ندارم گاهی که تو را دارم و گاهی که ندارم من مانده ام و لایق تیغی که نبودم من مانده ام و فرصت آهی که ندارم
کنار آشیان تو آشیانه می کنم فضایه آشیانه را پر از ترانه می کنم کسی سوال می کند بخاطر چه زنده ای؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم
ویلیام شكسپیر میگه : زمانی كه فكر می كنی تو 7 تا آسمون 1 ستاره هم نداری یكی یه گوشه دنیا هست كه واسه دیدنت لحظه شماری می كنه...
نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني! حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي! نگاهت نمي کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني! صدايت نمي زنم ..... زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام
ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم ...
اين عشقي که به من بخشيدي براي هميشه زنده خواهد ماند تو هميشه آنجا هستي ،هنگاميکه فرو افتم ضعف مرا مي ستاني و به من نيرو وقدرت مي بخشي و براي هميشه دوستت خواهم داشت و در کنارت مي مانم همچو فانوسي در تاريکترين شبها بالهايي خواهم بود، که در طول پرواز ياري ات خواهم کرد و در طوفان سر کش ،سر پناهي براي تو خواهم بود ...
آسمون منو تو يه مدته سياه شده گفتن دوست دارم كم شده كيميا شده اون غروري كه گذاشته بوديمش يه جاي دنج اومده باز توي قلب من وتو خدا شده اون حسادت هايي كه اول طعم عاشقي رو داشت حالا انگار ارزشش قد يه ادعا شده اون دستا كه داده بوديم توي رويامون به هم تقصير كيه نمي دونم ولي رها شده ما قرار نبود مثل بقيه زندگي كنيم چرا حرف هامون مث تموم آدما شده گنبد عشق منو تو ضريحاش طلايي بود طلا ها ريخته و جنس گنبدا بلا شده ما رو چشمون زدن ما كه با هم بد نبوديم ما چه تقصيري داريم
اي كاش كودك بودم ،تا بزرگ ترين شيطنت زندگيم نقاشي روي ديوار بود. اي كاش كودك بودم ، تا از ته دل مي خنديدم، نه اينكه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم. اي كاش كودك بودم ، تا در اوج ناراحتي و درد با يك بوسه تو، همه چيز را فراموش مي كردم
زندگي مثل يه ديكته اس هي مي نويسيم، هي غلط مي نويسيم، هي پاك مي كنيم دوباره هي مي نويسيم، هي پاك مي كنيم غافل از اينكه عزرائيل داد ميزنه: برگه ها بالا
مي گويند ؛ چون بگذشت روزي بگذرد هرچيز با آن روز باز مي گويند ؛ خوابي هست كار زندگاني زان نبايد ياد كردن.... خاطر خود را بي سبب ناشاد كردن!
نوشته شده توسط v.p در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 20:43 موضوع | لينک ثابت
و یــک ذره احســاس محبـــت و عــشــــــق در وجــــــودش نـیـســــــــت
اوکـــــه بـایــــــــد بـخــــوانــد نمــــی فهــمــد عــشــــــق چـیـســــــت
شــــــــــکســـــــتــــــــــن یــــه قـــلـــــــب چـــــــه دردیـســــــــت
دردناک آری او که باید بخواند دیگر لایق این دفتر و نوشته های دلتنگیم نیست
نوشته شده توسط v.p در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 20:42 موضوع | لينک ثابت
چه مغرورانه اشك ريختيم چه مغرورانه سكوت كرديم چه مغرورانه التماس كرديم چه مغرورانه از هم گريختيم
غرور هديه شيطان بود و عشق هديه خداوند هديه شيطان را به هم تقديم كرديم هديه خداوند را از هم پنهان كرديم
به خاطر كي زنده هستي؟
با اينكه دلم مي خواست با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هيچ كس.
پرسيد پس به خاطر چه زنده هستي؟ با اينكه دلم فرياد ميزد "به خاطر تو" با يك بغض غمگين گفتم به خاطر هيچ چيز.
ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟
در حاليكه اشك تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است.
اي مسافر !
اي جدا ناشد ني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .
مسافر من !
آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعـقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که
مي نگري ...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام ... نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟
نوشته شده توسط v.p در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 20:41 موضوع | لينک ثابت
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید…
نوشته شده توسط v.p در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 20:40 موضوع | لينک ثابت
شاگردی از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق يعنی همين! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. همين!!
نوشته شده توسط v.p در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 20:39 موضوع | لينک ثابت
خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند.
نوشته شده توسط v.p در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 20:39 موضوع | لينک ثابت
وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره. .وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه. وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته. وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد. وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند
نوشته شده توسط v.p در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 20:38 موضوع | لينک ثابت
عشق را دوسیت دارم
اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نميدم که مي خندومت ولي مي تونم باهات گريه کنم اگه يه روز نخواستي به حرفهام گوش بدي خبرم کن........قول مي دم که خيلي ساکت باشم اگه يه روز خواستي در بري بازم خبرم کن......قول نمي دم که ازت بخوام وايسي اما ميتونم باهات بدوم اما.....................اگه يه روز سراغم رو گرفتيو خبري نشد..........سريع به ديدنم بيا حتمآ بهت احتياج دارم
نوشته شده توسط v.p در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 20:38 موضوع | لينک ثابت
مرگ آن نيست که در قبر سياه دفن شوم مرگ آن است که از خاطر تو با همه ي خاطره ها محو شوم
می خوام روی تمام سنگ های دنیا بنویسم دلم واست تنگ شده
و
آرزو میکنم یکی از اون سنگ ها به سرت بخوره تا بفهمی دل تنگی چه دردی
غير از غم عشق تو ندارم , غم ديگر شادم كه جز اين نيست مرا همدم ديگر
زدرد عشق توبا كس حكايتي كه نكردم چرا جفاي تو كم شد؟شكايتي كه نكردم !!!
گر هيچ مرا در دل تو جاست بگو گر هست بگو نيست بگو راست بگو
گر نرخ بوسه را لب جانان به جان كند حاشا كه مشتري سر مويي زيان كند
تو را برای وفای تو دوست می دارم
وگرنه دلبر پیمانه شکن فراوان است
هر گز ندیدم بر لبی لبخند زیبای تو را هر گز نمی گیرد کسی در قلب من جای تو را
نوشته شده توسط v.p در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 20:37 موضوع | لينک ثابت
تکيه بر دوست مکن محرم اسرار کسي نيست
ما تجربه کرديم کســـي يار کســـــي نيست
نوشته شده توسط v.p در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 20:36 موضوع | لينک ثابت
هـــــزار دســـــتــگـاه ريـــــــــو،
صـــــــد دســـتـــــگـاه آپــاتــمان،
هـــــــــــــزار ســــــكه طـــــلا
و
ميلياردها ريال اسكناس دو هزارتوماني
فداي يه تار موي گلي مثل تو
هرگاه دلت هوایم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببین که همچون دل من در هوایت می تپند
خوشبختي مثل يه پروانه است . وقتي دنبالش ميدوي پرواز ميكنه اما وقتي وايستي مياد رو سرت ميشينه
من همه ي قصه هام قصه ي توست اگه غمگينه اونم از غصه ي توست
سهم من از دوري تو چيزي جز دلتنگي به اندازه درياها ،نگاهي تاريك همچون شب هاي بدون مهتاب و لحظه هايي كه ثانيه به ثانيه ميگذرند نيست .
پس اي دوست بشنو صداي دلتنگي مرا
تو باراني من باران پرستم تودريايي من امواج تو هستم اگرروزي بپرسي باز گويم: تو من هستي و من نقش تو هستم
طبق قانون بقاي شادي هيچ شادي از بين نميره؛ بلكه فقط از دلي به دلي ديگه جابه جا ميشه
وقتي برگ هاي پاييز رو زير پات له مي كني يادت باشه روزي بهت نفس هديه مي كردن
عيب جامعه اين است كه همه مي خواهند آدم مهمي باشند و هيچ كس نمي خواهد فرد مفيدي باشد
اي عشق، شكسته ايم، مشكن ما را/ اينگونه به خاك ره ميفكن ما را/ ما در تو به چشم دوستي مي بينيم/ اي دوست مبين به چشم دشمن ما را
رسم زمونه : تو چشم ميذاري من قايم ميشم
.اما تو يكي ديگه رو پيدا ميكني
نوشته شده توسط v.p در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 20:35 موضوع | لينک ثابت
خـــــــواب نــــاز بــــــودم شـــبـــي....
ديــــــدم در ميـــــــزند كـــســــــي......
در را گـــــــــــــشــــــــودم روي او .....
ديـــــــــدم غــــم اســـــت در مـي زند....
اي دوســـــتــــــــان بــــــــي وفـــــا.....
از غــــــــم بــيـــــامـــوزيــــد وفـــا.....
غـــــــم با آن همه بـــيــــــگانـــــگي.....
هـــــــر شــــــــب بـــه من ســر مي زنـد
![]()
نوشته شده توسط v.p در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 20:33 موضوع | لينک ثابت
آفرينش روز و شب، زيبايي زمين و كهكشانها، درخشش ستارگان فروزان، همه حاكي از وجود پروردگار يكتاست،
پس از او اطاعت مي كنيم، چون او معين كرده كه مرگ آغاز جاودانه هاست.
مي دوني زيباترين خط منحني دنيا چيه ؟
لبخندي که بي اراده رو لبهاي يک عاشق نقش مي بنده تا در نهايت سکوت فرياد بزنه :
دوســـــــــــتـــــــــــت دارم
نوشته شده توسط v.p در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 20:31 موضوع | لينک ثابت
روی یک طاقچه سنــگی میــون دو قــاب رنــــگی
بودن من وتـــو با هـــم داره تصــویر قشنــگی
عکــــــس تو تو قاب خاتـــــــم
در حصــار خــالی از غــــم
حتـــــــــی در
مرگ تن من نمی گیره رنگ ماتم
نوشته شده توسط v.p در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 20:30 موضوع | لينک ثابت
نفرین به اون کسایی که روی دلا پا مــــی ذارن
تا که می بینن عاشقی میرن و تنهات مـــــــــــــی ذارن
نفرین به آدمایی که تو سینه ها دل ندارن عاشق عاشق کشین ،
رحـــــــــم و مـــــــروت نــــــــــدارن
نوشته شده توسط v.p در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 20:29 موضوع | لينک ثابت
دوستت ندارم به اندازه ي اقيانوس، . چون يه روز به آخرش میرسی . دوستت ندارم به اندازي خورشيد، . چون غروب ميكنه . دوستت دارم . به اندازي روت كه هيچوقت كم نميشه
گاهی اوقات آرزو می کنم ای کاش تک پرنده عاشقی بودم که میان صدها هزار پرنده بتوانم به قله بلند سرزمین هستی برسم و پرواز کنان نغمه سر دهم که... من شیدای تو وعاشقانه دوستت دارم
براي آنکه به طریق خود ایمان داشته باشیم ، لازم نیست ثابت کنيم که طریق دیگران نادرست است . کسی که چنین می پندارد ، به گامهای خود نیز ایمان ندارد . (پائولو کوئلیو )
عشق يعني خون دل يعني جفا عشق يعني درد و دل يعني صفا عشق يعني يك شهاب و يك سراب عشق يعني يك سلام و يك جواب عشق يعني يك نگاه و يك نياز عشق يعني عالمي راز و نياز
به روي گونه تابيدي و رفتي مرا با عشق سنجيدي و رفتي تمام هستي ام نيلوفري بود تو هستي مرا چيدي و رفتي
نوشته شده توسط v.p در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 20:20 موضوع | لينک ثابت
دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه ...
نوشته شده توسط v.p در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 23:19 موضوع | لينک ثابت
خدایا تو را می پرستم و تنها تو را دوست دارم
خدایا به من قدرتی عطا کن کهبتوانم آن باشم که تو می خواهی .
خدایا تو را در بی کسیهایم به چشم دل نظاره گر بوده ام ، چگونه باید تو را بخوانم؟
خود نمی دانم.
نوشته شده توسط v.p در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 23:18 موضوع | لينک ثابت
وما،بله ماكه ادعاميكنيم شيعه ي اوهستيم نيزبايد اگرمثل اونميتوانيم باشيم به اندازه ي قطره اي در درياي معرفت او بايد او و راه و رسم زندگيش را بشناسيم و درك كنيم كه همه پاكي بود و صفا .
وقتي كوچه هاي خلوت و تاريك به كوچه هاي پر مهر و آباد تبديل مي شود كه با پاي دل به ديدار همسايه بروي و آنگه كه دست نوازشت را بر سر طفلكي زيبا ميكشي تا دلش را شاد كني نه با پول و مقام كه با مهر و لطف خود او را مجذوب محبت مي كني و به او مي گويي :
تو نيزساز كن نغمه ي باهم بودن را بدون اينكه در نظر بگيري كه ازكجايي وچه رنگ ومسلك وآييني داري .
به اميد آن روز كه همه ي پيروان اديان الهي دست به دست هم دهند و بدون نگاه كردن به رنگ پوست و دلبست